مولانا محمد بن احمد بيغمى
51
داراب نامه ( فارسى )
فرماييد چنان كنم . سيف الدوله را بر من اعتمادى تمام هست . او را بگيريم و اين كار پيش بريم . شماس و شماط گمان بردند كه مگر راست ميگويد ، خرم شدند و او را در كنار گرفتند و گفتند فردا بدين كار مشغول شويم و از بزرگان ملاطيه چندى را كه مصلحت باشد باهم يكى كنيم . برين سخن مقرر كردند . شموط لحظهيى ديگر بنشست و اجازت طلب كرد و بيرون آمد و در حال رو بسراى شاه سيف الدوله كرد . سيف الدوله با نيكاختر وزير بيكجاى بودند و همين سخن ميگفتند كه با اين دو برادر چه كنيم ، كه شخصى درآمد و گفت شموط بر در ايستاده است و بار ميخواهد و ميگويد كه ميخواهم كه ملك را ببينم . شاه سيف الدوله گفت كه آمدن شموط بىحكمتى نيست ، او را بار دهيد . بار دادند كه تا شموط درآمد و در پيش شاه سيف الدوله خدمت كرد و شرايط ادب بجاى آورد . شاه اشارت كرد كه بنشين . شموط بنشست . نيكاختر وزير گفت اى پهلوان ، كجا بودهاى ؟ گفت پيش شماس و شماط . گفتند براى چه ؟ شموط گفت به خدمت بگويم ؛ شماس و شماط حق نان و نمك ملك را در خاك خواهند انداختن . مرا نيز طلب كردند و آنچه در دل داشتند با من گفتند . چون بنده از جملهء خدمتكاران ملكم تحمل « 1 » نكردم ، آمدم تا به خدمت بگويم تا حكم ملك چيست . شاه سيف الدوله گفت بگو تا بدانم . شموط دلاور در سخن درآمد و آنچه شنيده بود و گفته بود از اول تا آخر جمله را بگفت . شاه سيف الدوله چون بشنيد هزار آفرين بر جان شموط كرد و گفت رحمت يزدان بر تو باد و بر وفادارى تو باد ! نيكاختر وزير گفت مصلحت در آنست كه فردا چون تو بر تخت برآيى و امراى دولت درآيند و شماس و شماط چون درآيند ايشانرا بنوازى و خلعت دهى و انعام كنى تا تمام غافل شوند . چون لحظهيى برآيد برخيز و در حرم شو . از خدمتكاران جمعى درآيند و به حكم تو آندو برادر را بگيرند . چون ايشانرا بگير [ ى ] آنگاه ايمن شوى . شاه سيف الدوله گفت چنين كنم [ و ] جمعى را برين كار باز داريم .
--> ( 1 ) - گويا باز هم تحمل را به معنى تأمل آورده است .